سيد جعفر سجادى
1704
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )
ابو ريحان گويد : سوختن ستاره آن بود كه با آفتاب بهم آيد . و اين نام از بهر آن نهادند كه آفتاب را به آتش تشبيه كردند . و ناپديد شدن ستاره از ديدار و اندر آمدن او بشعاع آفتاب ، مانندهء سوختن و ناچيز شدن باشد . و اين سوختن همه ستارگان متحيره را بميان استقامت باشد . چون بر بلندى فلك تدوير باشند كه او را ذروه خوانند . آنگاه علوى از سفلى جدا شود بميان رجوع و آنگه كه بفرودى تدوير باشند كه او را حضيض خوانند ، زيرا كه سفلى آنجا نيز بسوزد . و علوى آنجا نسوزد ، و ليكن برابر آفتاب باشد . شباهنگام نو پديد آيد به اول ماه . و به مغرب باريك ديده آيد . و دورى او از آفتاب هر شبى همىفزايد و روشنائى اندر تن ماه همىببالد تا بميانگاه مشرق و مغرب رسد به اول شب هفتم . و روشنائى بنيمهء آنچ ما را ديدارست از ماه چون نيم دايره شود . و از پس آن روشنائى بيشتر شود از تاريكى تا بشب چهاردهم . آنگه اندرين شب روشنائى او تمام شود ، و برآمدن او با فرو شدن آفتاب بود ، كه ميانشان نيم دايرهاى باشد . چون از اين جاى بگذرد دورى او از آفتاب بديگر سو آغاز كاستن و بروشنائى او رخنه شود و كاهش پديد آيد ، تا روشنائى و تاريكى اندر تن ماه برابر شود بشب بيست و دوم . وز پس اين تاريكى بر روشنائى بفزايد ، تا آنگه كه باز به صورت ماه نو باريك باز آيد از سوى مشرق . و ديدار او بامدادان بود ، و روشنائى اندر او به همه حالها از آن سو باشد كه سوى آفتاب بود . و از پس باريكى ناپديد شود بشعاع آفتاب . و وقت پنهانى او را بتازى سرار خوانند مُحَاقَلَه - ( اصطلاح فقهى ) رجوع بمزابنه شود . مُحال - ( اصطلاح فلسفى ) محال مساوى با ممتنع است ( از تهافت التهافت ص 60 ) و رجوع به ممتنع شود مُحاله بِه - ( اصطلاح فقهى ) مال مورد حواله است رجوع به حواله شود . مُحالٌ عَلَيه - ( اصطلاح فقهى ) پرداختكنندهء حواله است . در كليات حقوقى آمده است : همين كه محال عليه حواله را قبول نمود ذمه او به محتال مشغول و براى محيل برائت ذمه حاصل مىشود . بنا بر اين ، ديگر محتال حق مراجعه به محيل را ندارد و محال عليه نبايد دين خود را به محيل بپردازد و چنانچه ديون محيل زيادتر از اموالش باشد چون اين حق او نيست غرماء حق ندارند در آن مداخله نمايند . حق مراجعه محال عليه به محيل در صورتى كه از پيش به او مديون نبوده موقوف بپرداخت دين محتال نيست . ( كليات حقوقى ص 159 ) مَحَبَّت - ( اصطلاح عرفانى ) محبت يعنى دوستى و مانند ساير وجدانيات ظاهرة الانية و خفية الماهية است و عبارت از غليان دل است در مقام اشتياق بلقاء محبوب .